:)

خدا حافظ...

    نه مثل همیشه ،

                    نه مثل هر بار.

 

  خدا حافظ

          برای آخرین بار

                           ....

 

 

 

پ.ن: حلالم کنید...لطفا!

فالگیر می شویم!

آی کیف میده عین این فالگیرا بشینین آینده ی همین الانِ پنج تا از همساده های مجازیتونو پیش بینی کنین!!

 

پسری از جنس آسمون

 الان تازه از سفر سیستان و بلوچستان برگشته...اما اصلا خسته نیست! فقط دلتنگه! آخه....(گفتن نگین!!):دی

 به احتمال قوی تنها نیست. رفیق گرمابه و گلستانش همراشه و بهش میگه یادته اون قدیم ندیما... خندیدی سرت اومد!

به احتمال ۹۹% نفهمیدین چی شد! موچِلی نیس...خودمون که فهمیدیم!

 

دایی یادگار (دایی مارکو)

الان سفر بورکینافاسو و یا احتمالا گینه بیسائو تشریف دارن ،اونم با اوتول شخصی. پشت چراغ قرمز خیابون سیزدهم  اواگادوگو داره فکر میکنه که واسه زن دایی چی سوغاتی ببره!

امیدوارم یادش نره که واسه مجموعه سکه هام پول خرد بیاره هرچند به اختمال قوی یادش میره!:(

 [آیکون فالگیر فرهیخته!]

 در اصل الان مشهده!!:( [ آیکون فالگیر حسود]

 

انتروپوید

ایشون هم به احتمال قوی و با دعای امت خدا جوی انشاالله که طریق آدمیت را یافته اند و مارا هم اهدنا الصراط المستقیم میکنند!![آیکون التماس دعا!]

الان یه دسته گل گرفته خیلی خوچمل ،خودش هم اسطوره سانتی مانتالیسم!(عین هیدر بلاگش) دارن میرن واسه انجام امر خیر!آخرش باباش اون ید بیضاء رو کشید رو سر این طفلک و...

بدین ترنیب انتر هم قاطی مرغا شد!(فک کنم خروس بگم بهتره!)

مبارکش باشه :)

 

 مریم

خانم دکتر تازه از یونی تشریف آوردن خونه . طبق معمول نرسیده میشینه پشت کامپیوتر تا به قید قرعه یک نفر از همسایه هاشو انتخاب کنه و خراب بشه سرش ( به یاد دوران طلایی گذشته که خراب میشدیم سر یه بنده خدایی و وبشو می ترکوندیم!)

 واقعا که...!

تو دکتر هم شدی باز ول کن این اخلاقت نیستی!!

بگذریم، بخت با آن بنده خدا یار بوده؛چون از اونجایی که با اون یکی خانوم دکتر (همون دوست گرمابه و گلستونش ملیحه بانو ((داخل داخل پرانتز اینکه گرمابه فوق الذکر با اون یکی گرمابه فوق فوق الذکر فرق فوکوله! روزای زوج مردونه...فرد هم زنونه! تا یادم نرفته بگم جمعه ها تعطیلیم! گفتم که ذهن بچه مردم یه وقت نره...!!)) )

بله داشتم میگفتم مریم با ملیحه داشتن میرفتن...

 یه هزاری بذار کف دستم بعد...

اوهوی...مریم با توام!!

من میدونستم تو از همون اولش هم خسیس بودی!ای دکتر بدِ بد خط!

اصلا نمیگم با ملیحه قرار بود کجا بری!

 

 

فاطیما

و اما خانم وکیل آینده!!

الان دیگه تقریبا ترمای آخره ، خسته اس..

داره میره شهر کتاب که مثل گذشته یه چرخی بزنه توش و باز یه یار مهربان دیگه رو مهمون قفسه کتاباش کنه که یهو موبایلش زنگ میزنه... گلکوئه!

گلکو: فاطی بیا یه ساعت مواظب بچه من باش من برم آرایشگاه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! :دی

یه کتاب هم واسه وروجک گلکو میگیره :)

 

 

پ.ن۱:شما هم ببازید..یعنی بازی کنید!

(یعنی الان من لازمه بگم که دارم شماها رو غیر مستقیم دعوت میکنم!!؟؟)

هر کس که این پستو خوند و بازی نکرد ایشالا که  امشب پشه ها دورش بگردن!!

پ.ن۲: سوژه واسه نوشتن زیاد بود...اما به نظرم اینا با جنبه ترین ها بودن! به قول یکی از همون بالاییها پذیرششون بالاست!

خلاصه...نه غرضی بود و نه مرضی!

 

 

ــ ساناز چه خبر از قرعه...

نمیذاره حرفم تموم بشه!

ــ اسممون نیستا...!!

ــ نیست..!!؟؟

ــ نه از بچه های کلاس فقط دو نفر...

 

خشک میشوم!

بغض می کنم

ــ آخه چرا..؟

 

:::

 تو بگو...!؟

چقدر با تو حرف زدم...چقدر خواهش کردم؟

اگر نمی خواستی چرا این همه آدم گفتند به دلشان افتاده که من می روم؟

چه گناهی کردم که امضایت را پس گرفتی؟

این اشک ها بخاطر حسرت دیدن دوباره توست!

اگر نمی خواستی چرا دلم را دیوانه کردی..؟

این است رأفت تو؟ تویی که شهره ای به امام رئوف..!؟

                                                                                                     :::

 

 

به حرفش گوش دادم که برو و خواهش کن...غرورتو بذار کنار

 

نمی خواستم برم...

اما خواستم ثابت کنم که برای تو غروری ندارم!

 

میروم پیش آقای "ف"

ــ اگه اسمت هست که هیچی وگرنه خداحافظ!

 ــ خو من نمیخوام خدافظی کنم!

 

همه گفتند ایشالا سال بعد

تا سال بعد چطور دلم را بند کنم به این شهر خاکستری!؟

 

چقدر برایم خواندند که

ز طوس بوی سیب می آید

               بوی رضای غریب می آید...

 

 

خدا...

خواستم بیام کنار کعبه ات...نشد!یعنی نذاشتن

خواستم برم زیارت امام رضام...اونم که نشد!

به نظرت من گناه ندارم؟

 

7 برداشت از امروز من...

برداشت اول __ دوروز پیش...

 اون _بچه ها شنییدین قراره چند روز دیگه تو یونی یه شهید دفن کنن؟

من _ اینـــــــــــــــــــجا!!؟؟

اون _ آره...

 

برداشت دوم __ دیشب

 تی وی _ رهــــ.ـــبر جان مردم الجزایر را مردمی شجاع و... و... ومتمدن دانست!!

 آهـــــــــــــــــــــــــــــــــی میکشم بس جانفرسا!

 

شهید را توی دانشگاه دفن می کنیم!

الجزایر را متمدن می دانیم!

شب میخوابیم صبح اعلام میکنیم که فرزند بیشتر زندگی بهتر!!

....

یاد آن جمله کذایی که اصلا هم ازش خوشم نمیاد میفتم که...آخه مملکتـــــه داریم!؟

هههمم؟؟

 

برداشت سوم __امروز صبح __ یونی

 اون _ بچه ها مراسم کی شروع میشه؟

اون یکی _ ۹ اینا..

 

کلاس ها ساعت ۹.۱۵ تعطیل می شود!

 

اون _ بچه ها به نظرتون تجارت می پرسه!؟

من _نـــــع!! مگه امروز مهمان ملکوت نیستیم؟؟(تلمیح به نوشته های روی در و دیوار!)

اون یکی _ مسخره میکنی؟

من _ مــــــــــــن؟؟؟؟؟ نـــــــــــــــــــه!

 

برداشت چهارم __....

 میریم سمت قسمتی که قراره شهید رو اونجا دفن کنن

همین که میرسم بالا سر قبر...

اینو { (+) و (+) } که دیدم..

 ...

نگاهم خشک میشه رو شعله فانوس..

اون _چقدر تنگه!!

من _ نه...نه خیلی!

نگاهی به طول و عرضش میندازم...واسه من که تنگ نیست اما شاید یه کم کوتاه باشه!شاید...

روزی..من..

...

 

برداشت پنجم

 صدای  مارش که به گوش رسید یعنی که...

از بعضی شعارهای سیاسی که داده میشه خوشم نمیاد (خ....ی وارث پیغمبر است!)

بعد از سخنرانی امام جمعه یه نفری که نمیدونم کی بود شروع به سخنرانی میکنه...حرفاش قشنگه

 

برداشت ششم

 راستشو بخواین تصور من از شهید گمنام یه کیسه سفید بود که توش پر از خاک باشه..و شاید چند تا تیکه استخوون.

اما وقتی آقاهه جسدو گرفت تو بغلش و دور قبر طوافش داد...تنم لرزید!

بعد این بود که بغض همه شکست...

سه تفنگدار از هم جدا شدیم...

هر کی تو حال خودش بود...

 

 برداشت هفتم

مراسم تموم شد و من موندم با چشم گریون و یه ذهن پر از سوال...

پر از چرا...

 

 

پ.ن:اونطوری که باید نشد همه چیز رو بگم و بنویسم... راستش هوای حوصله ابریست!

فقط اینو نوشتم که یادم بمونه...که یادم نره!!

 

پ.ن۲:هنوز نمیدونم که این کار درستیه یا نه...

انگار همه راضی بودن...اعتراضی نبود...اگر هم بود....

نظر شما چیه؟

می گوید و می گوید و می گوید...

و من ساکت تر از همیشه فقط گوش می دهم...

ساکت و خاموش..

آنقدر خاموش که شک می کند به قدرت شنواییم...

می شنوم...هر آنچه که گفت...

هر آنچه که نامش نگرانیست...اما نگرانی که هیچ از منطق پشت سرش نمی فهمم

می گوید و می رود..

من می مانم و دلم...من می مانم و دو چشمی که آنقدر غرور داشتند که نخواهند جلوی او...

زل می زنم به روبرو...جایی که خیالم نقاشی می کند هر آنچه گذشته را..

اما خب..

شور است...

طاقت چشمانم که طاق شود...

سرازیر می شود همه تبلور غرور و احساس و شاید به قول او جوانی و به قول عزیز دیگری..." اسلحه"!

نمیدانم شاید اگر دلم را می دید...

 

  

:: خدا...حواست بهم باشه...همین

                                                ...کمک میخوام

 

 ::: تا آخر هفته قراره نتیجه قرعه کشی سفر مشهد معلوم بشه...کاش بشه که...

 

 

 :::: چه جوری از تو بگذرم

                       تویی که معنی منی..

 

با خودم می گفتم که چقدر دلم فراموشکار شده...

داشتم دنبال "گمشدگان" می گشتم که...

 

باز آن نگاه آشنا...آشنا که نه!

                         شبیه یک نگاه آشنا!

 

خدایا این همه شباهت...؟؟

چرا امروز؟

         امروز که ...

 

و باز یاد اولین بار می افتم...

 

و باز "گمشدگان" گم می شوند..فراموش می شوند!

 

 

حتی زندگی هم فراموشم میشود...گاهی...انگار!

و شاید هم خودم! گاهی...انگار!

 

میدانی...

این ها را که نوشتم، ترسیدم...

مگر تو، من نیستی؟ مگر زندگی ِ من نیستی؟

نکند روزی "گمشده" شوی...؟

 

          بودنت را بنویس...روی آسمان..روی قلبم ؛ تا فراموش نکنم.

 

نگاهت را می شناسم...

همانی که زنده ام کرد..

همانی که بوسه بارانم کرد ،میان سکوت های دردناک من

تو مرا نگاه میکنی و من زمین را..!

نا عادلانه است..میدانم!

اما..

به این فکر میکردم که زمین تاب قدم های آسمان را دارد...؟

 

 

.:: از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد...

 

..:: منگنه شده ام به دوشنبه...

                       روزها جلو نمیرن!

 

...:: هر بار که از کنار نگهبانی رد میشم...دنبالت می گردم!

 

....:: این روزها انگار آسمان با دلم رابطه دارد!

 

.....:: ذهنم خواب رفته، دست که بهش میزنم گزگز می کنه.

دلم آوار شد

         ..ریخت

       وقتی کلاغ هم به سکوتم خندید

 

 

 

پ.ن: از کلاغ متنفرم..

ت.ن: هیچ وقت به همین راحتی نگو "تا هشت شب نیستم"

این یعنی دوازده ساعت تمام، بی تو...

بذار  منتظرت بشینم...مثل همیشه

 

 

آخر ،

   دلم..

 

محض اطلاع: حال من خوب است!

مرا در میان بازوانت نهان کن

            تنها یک امشب

                      آنگاه که باران

                          دهان های بی شمارش را

                                         بر سینه دریا و آسمان می شکند

                                                                                                "پابلو نرودا"

 

 

 

پ.ن: :|

سر کلاس منطق که نشسته باشی و خیالت دایم در آسمانها چرخ بزند ،استاد هم که به نظر من به عالم خواب و خیالش جز موجبه کلیه و استقرا و تضاد و تناقض چیز دیگری راه نداشته باشد؛ با چنان شور و شوقی حرف میزند و از نو آوری های شیخ طوسی در منطق حرف میزند که کم مانده تمام منطقی که در دوران دبیرستان و دانشگاه یاد گرفتی همانجا بالا بیاوری که دیگر خلاص شوی!!

با خودم فکر میکنم که همین منطق دانان بودند که باعث این همه درگیری ذهن پیچ در پیچ من شده اند!

 تا اینکه آسمان دلش برایم سوخت!

رعد و برق که زد...چشم دوختم به آسمان...

ـــ ببار..

     زود باش!

 

اما نبارید!

سرم را پایین انداختم...

منتظر بودم

می دانستم که...

 .

.

بارید!

صدای باران را که شنیدم ،چشمکی به آسمان زدم! میدانستم که منتظرم نمی گذارد! میدانستم که به فکرم هست!

تحمل کلاس سخت تر میشود!

 

بارن که ببارد...عاشق میشوی!

عاشق که باشی ،مجنون میشوی

 

نگاهی به استاد می اندازم...بی خیال باران و بوی خاک است.

از استقرا می گوید که یعنی قریه به قریه گشتن...

و من در خیالم میخوانم.... شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم..

از این می گوید که استقرای تام یقین آور است و...

 ولی برای من حکم قلبم یقین آور تر است.

از تمثیل می گوید و من از بیدل...

« تحیر خون شد از نیرنگ سحر آمیزی الفت

                     که من تمثال خود می بینم و آیینه  اویم »

 

بارن که می بارد بی دل میشوم!

 

 کلاس که تمام میشود بی خیال حضور اقایان همکلاسی می شویم و میزنیم زیر آواز...

        بارون...

             میزنه روی گونه هام

                      می باره روی شونه هام...

 

خیس که شدم...سبک میشوم...آنقدر که میرسم به آسمان

 

پ.ن۱:جاتون خالی!!:دی

پ.ن۲: آقا اجازه...؟؟

                    ما بی معرفت نیستیم!(نقطه)

 

ت.ن:بارون..

              میاره برام یاد تو...

 

اطلاعیه!!

طی یک عملیات انتحاری تصمیم به پاکسازی اطرافیان کردم(اعم از حقیقی و مجازی)

اینجا، جهت پیشگیری که چه عرض کنم! جهت تنویر برخی افکار عمومی مبنی بر اینکه غرض من از وبلاگ نویسی دکون ،دفتر باز کردن و..... نیست، از همه کسانی که اینجارو می خونن و هنوز تمایل دارند که جزو همسایه های من باشن خواهش می کنم یه ندا بدن

با احترام، لینک کسانی که تا پست بعدی اعلام حضور نکنن پاک خواهد شد.

حتی شما دوست عزیز...

 

 

پ.ن۱: اینجا یک ملک شخصی است(نقطه)!

پ.ن۲:صادقانه تمام دروغ هاتو باور می کنم!به بافتن ادامه بده..

 

 

شنیدم ماجرای هر کسی ، نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس ،ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد ، فدای تاری از زلفش

که هرشب با خیالش خواب های دیگری دارم

من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ،ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

****

این روزها که باران می بارد، نگاهم به آسمان است، تا تکه ای از رنگین کمان را بردارم برای تو!

تویی که خود آسمان منی.

عهدی دارم با خود...

                   هر سال رنگین کمان را به گردنت خواهم آویخت.

چه زیباست بدانی راز بهشتی بودن اردیبهشت را!!

 

ت.ن: تولدت مبارک بهترین من.

پ.ن:شعر از اخوان ثالث

خـــوابــــ

سیاه است....مثل همیشه!

نه...

دفعه قبل فرق داشت. شبیه او بود! کنارم بود....آرام دستم را گرفت. از کنار ردیف درختها که رد شدیم ،خواستم صورتش را ببینم...

 

او نبود...

 

لبهایش داغ بود و...

 

همه جا تاریک شد...سیاه.

بقیه اش مثل هر بار...

 

سیاه و خاموش روی سینه ام ایستاده بود . در آن تاریکی فقط قاب قرمز ساعت دیواری اتاقم را دیدم.

خواستم داد بزنم اما نشد... خشک شده بودم.

خسته که شدم ،سرش را جلوتر آورد... خم شد...

و یک جــ یــــ ـغ

چشمهایم را که باز کردم...دلم فقط او را میخواست...

 

پ.ن: جناب کابوس! بختک محترم....این یک خواهش عاجزانه اس...میشه برای مدتی تنهام بذارین؟

 

ت.ن: خوابم که برد...نگاهم کن

                قرار است کابوسی دیگر ببینم.

                                              کمکم نمی کنی؟

اینجا باران می بارد

اینجا انگار آسمان دلتنگ کسی است.

 

نمی دانم باید از آسمان متشکر باشم که گریه هایش را شبانه و دور از چشم من می بارد یا ناراحت؟!

شکوفه های درخت کوچک باغچه مان که پرپر شد...دلم گرفت! حیف آن همه سفیدی!

به آسمان که نگاه کردم لبخند میزد.

میدانم تا پرپر نشوی که سرخ نمیشوی ،..... نمیشوی!

به خدا میگویم به آسمان بگوید که کمتر دلبری کند با این دل کم تحمل من. اما...

 

هوا عالی، آسمان آبی، زمان بوی اردیبهشت می دهد.

من چرا این همه دلگیر؟

 

ت.ن: سکوت میکنم در مقابل پریشانیت...

 

پ.ن: خدا آخر و عاقبتم رو این ترم به خیر کنه!! مخصوصا با آن منطق سه واحدی که هیچی ازش نفهمیدم!

این روزها شده ام باد بادکی دست روزگار که با هر نسیمی و هر صدایی و هر نگاهی پرت میشوم گوشه ای از دنیا!

گوشه ای که خالیست از هر چیزی و پر است از دلشوره.

این روزها صداها بد جوری اذیتم می کنند.

 

دلم آرامش میخواهد....سکوت!

یک سکوت روشن! یک سکوت آرام...نه یک سکوت تاریک!

شاید مثل آرامش و سکوت آسمان!

حاشیه نمیخواهد....!میخواهد؟

 من آسمانم را میخواهم!

بوی روزهای آینده چندان خوش نیست.به جز یک روز!

اردیبهشت و خرداد....

لعنتی....

خدا لعنت کند کسی را که بهارم را اینگونه ترسناک کرد.

 

پ.ن۱: از وقتی تصمیم به کمرنگ شدن گرفتم...مخم برای اینجا چروک میشود از بس مینویسد و چال میکند!!

پ.ن۲: شکنجه های زندگیم دایم در حال افزایش هستند! یکیش انتخاب عنوان مطلب.

 که چی مثلا؟!

پ.ن۳: کمی غیر عادی شدم انگار....نه؟

 

ت.ن: با کدام پا ، با کدام گام این فاصله را طی کنم؟ انگار میان بغض هایم جا مانده ای!

 

 

:::

برای آقای بلاگر...

این نوشته یه پست مستقل بود اما ترجیح دادم در حد یه تذکر کوچولو بمونه

 

 یه جو از اون مردونگی که ادعاشو میکنین رو به خرج بدین و گند کاریا و خنگول بازیاتون رو به قومیت من نسبت ندین!!

 

عریضه!

حرف زدن راحت است. شدن و بودن سخت است. آدم شدن. انسان بودن.

ازاینجا کش رفتم!

 

چقدر دلم میخواد سر یه نفر داد بزنم!کاش میشد نفهمید! کاش میشد نشنید...نه؟

 

اینو هم نمیدونم کجا خوندم....اما شده شرح حال من.....فعلا!

    بغض کردم
           چقدر لال ماندم 
                        بین حرفهایم.

 

میخوام حرف بزنم!

 

بای بای نامه!

سلام

احوال شما؟ خوب هستین؟

کجا رو نگا می کنی؟ با توام!! جناب ۸۸ با شمام!! بله...!منو نیگا کن ،لطفا!

میدونم سرت شلوغه ،کم کم جل و پلاستو جمع میکنی که بری اما قبل رفتن می خواستم باهات حرف بزنم!

هر چی خواستم آخر سالی غر نزنم اما نشد! اما با خودم گفتم خوب نیست سال جدیدو با دل پر شروع کنم.در ثانی این غر ها مال توئه نه ۸۹ بیچاره! با اون کله گردش!

اومدی و الانم داری میری!! فکر کنم با دل شکسته هم داری میری! آخه خیلیا پشت سرت فحش دادن و ازت ناراضی بودن،آخه اشک خیلیا رو در آوردی!

واسه خود من هم خیلی خوب نبودی اما خب بد هم نبودی! بهارم که سوخت! پر از اعصاب خوردی بود اما ...

نمی خوام همه اتفاقات بد رو گردن تو بندازم. بیشتر این اتفاقات نتیجه اعمال خودمون بودن....تو خیلی هم گناه نداری، تو فقط یه سیری از زمانی و این ما هستیم که تورو تلخ یا شیرین می کنیم!

یه چیزیو میدونی...؟ با همه این صحبتا سال ۸۸ از خیلی جهات یاد همه می مونه! تو یکی از سیاسی ترین سالهای تاریخ  این کشوری!

وقتی یاد هفت سین بعضیا میفتم.... سفره ای که تو خونه سهراب پهن میشه یه سین نداره!

سالی که جوونی خیلیا رو زیرو رو کردی! از هر لحاظ....

سالی که.....! بی خیال...نه؟!

اما بخاطر روزهای که گذاشتی زندگی کنم ،روزهایی که گذاشتی جوونی کنم ممنونم! بخاطر یک مهر،۲۲ آذر،۹ اسفند بخاطر تموم این روزهای قشنگ ممنونم

و می بخشمت بخاطر روزهایی که پر بغض بود،پر دلتنگی، پر دلشوره.

خب دیگه برو....

برو که می خوام برم به استقبال سال ۸۹! همونطور که آغوشم برای تو باز بود

 

.::

خدا، باز یه سال دیگه تموم شد و یکی دیگه داره شروع میشه! باز هم همون حرف ها! همون قول ها! تو هم که همون خدای مهربون منی....یعنی من هم همون آدم سال قبلم؟

                                                                                                                                     ::.

 

 

غرنامه سابق!

بنا بر اخبار و روایات وارده چنین آمده است که...

سال جدیدی در شُرُف ورووود و شروووع است!

اما یکی نیست به من بگه پس ایــــــــن چیه؟

ههههممم؟؟؟

 

 

راستش غرض از این پست خالی کردن غر دونی بود، که جهت جلوگیری از تشویش اذهان عمومی کلا بی خیال شدم!

باشد که رستگار شوم!!

امسالمون که به نام جناب گاو بود! فکر کنم هر کی تو این سال عاشق شده دچار نوعی جنون گاوی بشه!!( دور از جونتون ـــ مون!!)

سال جدید هم که ببری می شویم!! اون یکی که خال خالی بود...سال جدید هم خط خطی !

بله....!!

سال نو همگی مبارک

 

میگ میگ!!

زمین و زمان دست به دست هم دادند که انگار همه دارایی های نسل مرا از ریشه بکنند!!

حس بدی پیدا کردم وقتی <اینو> دیدم!

فردا پس فردا هم احتمالا اعلامیه ترحیم تام یا جری رو سر کو چه مون می بینم!

شاید هم بشنوم که سرنتی پیتی از بس لنز مشکی ( از نوع مدین چاینا!) گذاشته چشای خوشگل آبیش کور شده!!

 

 

مسئلةُ : مطلوبست تعیین میزان حقوق ماهیانه یک خانواده....

الف) وقتی جریمه رانندگی طی افزایشی نا محسوس به حدود۲۰۰ هزارتومان میرسد!

ب) شوما همین اولیو حل کنی من نمره بیستتو میدم! بی خیال تورم و .....!!

 

 

د.ن:  اینقدر قسم خدا رو نخور! 

پ.ن: خیلی تابلوئه که عصبانیم؟

 

کماکان کم رنگ میشویم!

این...اون...کدوم؟؟

می گفت عاشقم!!

می گفت یا "اون" یا هیچ کس دیگه!

می گفت اصلا در موردش حرف نزنین...همه چی تموم شده است!

می گفت اون بهترینه!

.

.

.

.

.

و حالادور از نگاه های "اون"....

 .

.

.

__ حاضرم با یه ماشین عوضش کنم!

__ چی؟؟

__ یه پراید برام بخرین منم بی خیال "اون" میشم!

__ باشه!

__ صفر هم نبود خیلی مهم نیست! به اسم خودم هم نزدید....بازم مهم نیست!

__ باشه!

 

 

دلم برای " اون" سوخت!

نمیدونم "اون" بیشتر از پراید نیمه جون نمی ارزه.... یا لیاقت "این"....!؟؟

نمیدونم اگه "اون" بفهمه با یه پراید معاوضه شده، آرزو نمی کرد حد اقل قدر یه سانتافه برای "این" ارزش داشت؟

 

 

محض اطلاع: اینجا کم کم کمرنگ میشود!

محض اطلاع۲: من نه "این"م نه "اون"! به عبارتی من نه سر پیازم نه تهش!.....مفهوووووووم؟؟

میم مثل...

این روزها عجیب در گیر گذشته ام!

الان ۳۶۵ روز میگذره از روزی که یکی از پلاک های بلاگفا خورد به نام من! و من شدم مه نگار. و مه نگار شد بخشی از وجود من. تقریبا میشه گفت مه نگار خود من بودم، اون بخشی از خودم که می خواستم برای همیشه و تا ابد باقی بمونه.

اولش به یاد آرام دلها شروع کردم تا همیشه همراهم باشه .....که هست!

البته هنوز اون ۳۶۵ روزه پر نشده، چیزی حدود دو ساعت کم داره .

تو اولین پست با چهار نفر شروع کردم! چهار نفری که الان هیچ کدومشون نیستن!

و الان.....

الان مه نگار کوچولوی من میخواد یک سالگیشو جشن بگیره!

از این به بعد نمی دونم چی میشه...اینکه دوساله میشه یا نه....

می خوام آینده رو به خودش واگذار کنم...اینکه میخواد بمونه یا بره! هر چند قبلا هم خواست بره اما نشد...نتونست به خاطر قول هایی که داده بود!

 

روزهای خوبی اینجا داشتم. روزهایی که خندیدم ، روزهایی که گریه کردم، روزهایی که....

روزهایی که بواسطه اونها دوستای خوبی پیدا کردم...دوستایی که بعضیاشون الان نیستند....

مریم و دوست گلش ملیحه....روزهایی که قرار میذاشتیم بریم وب مردم رو بترکونیم!

شوالیه و کل کل های این اواخر سیاسی مون

مرد بلوری و ماراتنی که سر اول شدن تو وبش با یاسمن داشتیم!

حتی اعلام تاریخ کردن های محمد .....

پست های تامل بر انگیز حمید عزیز که نمیدونم یهو کجا گذاشت رفت!؟

جالب بود، اینجا خاله و دایی هم پیدا کردم، و یه دادا!

اینا اون همسایه های قدیمی هستند .

دوستای گل کم نداشتم اینجا نسیم ،روژان،فاطیما ، گلکو، سبا، نوبادی، دلداده و آقا مجتبی عزیز

 

و حالا فکر می کنم مه نگار به حد کافی بزرگ شده که بتونم رهاش کنم!

همین!!

 

..:: طلوع فردای خورشید به رنگی دیگر خواهد بود!

..:: امروز نوشت: غروب امروز خورشید کاش ابدی باشه! دعا کن...

 

بیچاره؟؟؟

وقتی زنش مرد همه گفتن بیچاره!!

ـــ بیچاره.... کی دیگه براش غذا درست می کنه؟

ـــ بیچاره، کی.................؟

کی........................؟؟

کی........؟؟

 

دلم براش سوخت!

آره بیچاره!

برای بقیه بیشتر دلم سوخت! بقیه ای که نگفتن  اون "همسرش"و از دست داد. عشقشو از دست داد...شاید "عشق من" صداش نکرده باشه اما سوگولیش که بود...نبود؟

بیچاره کیه؟

 

پ.ن:روز عاشق شدن زمین بود امروز.....مبارک آسمون باشه!

 

ت.ن: اینجا بدون تو حتی درختها هم.....

:: بن سن سیز نفس آلامام...بورالاردا هیچ دورامام... ::

 

وقتی نگاهم آرام و بی صدا وجودت را قلقلک میداد، با همه تکراری بودنش، با همه گنگی ذاتش... سکوت کردم...تا بشنوی قصه ناتمام این نگاه های ناتمام را...

هههممم؟؟؟؟؟

این روزها انگار گرد مرگ پاشیدن رو بلاگفا (می ترسم بگم رو مملکت!)

چتونه شماها؟چمونه ماها؟ کسی میدونه؟؟

 

چقدر این روزها دلم میخواد بخوابم!!اونقدر زیاد که شاید بیدار شدنو فراموش کنم!!

شاید هم برای وجدانم لالایی گفتم که بخوابه! این بهتر نیست؟

کیهان بچگی هام!

گاهی اونقدر تو زندگی روزانه غرق میشم که یادم میره..... گاهی خودمو یادم میره!گذشته ،حال و آینده ،احوالاتم ، دل خوشی ها ،آرزوها! چند روز پیش  که شده بودم عین بوتیمار(!) نمیدونم چه جوری شد سر از زیر زمین خونمون در آوردم!

همینجوری بین جعبه ها وول می خوردم به سرم زد یه سرو سامونی به کتابام بدم. مخصوصا اینکه بعد از کنکور کلی کتاب اضافی هم داشتم( خدا قسمت همه کنکوری ها بکنه !!)

تو یکی از قوطیا کتابای زبانمو پیدا کردم.... یاد جوونیامو کردم!هـــــــــــــــــــــــی!!

اما اونی که زیرش بود......

کیهان بچه ها!

باورم نمیشد. هنوز داشتمشون! تا جایی که یادم می اومد موقع اسباب کشی حدود ده سال پیش مامانم ریخته بودتشون دور! اما بعدش یادم اومد به خاطر گل روی بنده (بله؟؟!) بعضیاشونو نگه داشتم.

یاد چهارشنبه های کیهانی بخیر!

 البته کیهان بچه ها سه شنبه ها چاپ میشد اما نمیدونم چرا همیشه چهارشنبه ها به دست من می رسید!

از کلاس اول ابتدایی کیهان خون(!!) بودم تا.....تا دقیقا آخرین باری که کیهان بچه ها دستم گرفتم یادم نمیاد! انگار تموم شدن " بچگیم" تو زندگیم مرزی نداره! شاید هم هنوز تموم نشده! امیدوارم هیچ وقت تموم نشه!

هر کدومو که دستم می گرفتم ، هر صفحه ای که ورق می زدم یاد یه روز، یه خاطره می افتادم! یاد روزای خوب گذشته که تنها چیزی که عصبانیم می کرد این بود که بابایی یادش رفته بود کیهان بچه هامو بخره! و این یعنی دو روز عقب افتادن من از دنیا!

بعد کتاب داستانامو دیدم! قدیمی ترینشون "برنیک" بود!داستانی که هنوز هم دوسش دارم! حیف که جلد نداشت!:(

کتابا رو که نیگا می کردم انگار همه اون روزها برام زنده میشد . انقدر از پیدا کردن اونا خوشحال شده بودم انگار یه گنج پیدا کرده بودم. خاطره ها خودشون یه گنجن.

خوندن این سطر ها برای شما فقط یه دقیقه طول کشید .اما برای من یه عمر خاطره است!

 

این پست رو نوشتم تا یادم بمونه که هر چه قدر هم خسته و تاریک باشم ، گاهی یه چیزایی پیدا میشن که مثل یه نخ نازک منو رو به خوشی ها وصل کنند!

پ.ن: طرح روی جلد آدمو یاد تابستون میندازه!! بوی عید میاد!

ت.ن: اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من          دل من داند و من دانم و داند دل من!

گنجشک

نگاه پسرک را می جویم....نگاهش را می خوانم

تیر نگاهش به شیشه پنجره اتاق می خورد:

تو با خدا چه می گویی؟

تو میان جیک جیک آوازت با خدا چه می گویی؟

چرا میان صدایت غمی موج نمی زند؟

چرا آوازت زیر گرمای خورشید و زیر تگرگ فرقی ندارد؟

چرا آشیانه نداری؟

چرا میان این درخت عریان انار ، میان این شاخه های نحیف با خدایت سخن می گویی؟چرا....؟ درخت توت همسایه که پناه امنی است برای بالهای کوچکت!چرا اینجا؟ چرا درخت انار باغچه کوچک ما؟

چرا کوچ نمی کنی؟

شاید می خواهی بگویی خدایا بهارت را فرا بخوان که این دوری از تو خیلی سرد است.

شاید...

شــــایــــــد...

 

پرنده های دل ماهی....

 

شاید پسرک نمی دانست گنجشکها انار را میفهمند! میفهمند انار و راز دلش را، میفهمند راز سرگشتگی اش را! می فهمند فرق توت و انار را!

نمی دانست که گنجشکها از سوی پرنده خیال او آمده اند که مبادا خیال پسرک تنها بماند.آمده اند تا سعی کنند میان آواز جیک جیکشان گم کنند ناله زاغ سیاه را تا مبادا دل پسرک بگیرد از غبار صدای زاغ ها

نمی دانست که گنجشک ها فقط یک بار عاشق می شوند. فقط عاشق یک آسمان....آسمان چشمان پسرک!

 

 

ت.ن: ممنون برای تقلب،اما ببخش اگه خراب شد!

دیشب خواب دیدم رفتم پیش همون آقای مهربون!!کاش میشد.....

بازی

به دعوت آقای چیتگران...(البته اوشون پستشونو  حذف کردند!!)

راهنمای استفاده!!: ده تا از ویژگی های جنس مخالفتون که خوشتون نمیاد!.... همین دیگه! توضیحات نداره!

 

به عنوان یک دختر احساس خفگی بهم دست میده وقتی می بینم....

۱- دو تا انگشتر اعم از فیروزه و عقیق!! چپونده تو دستش، پیرهن احتمالا روی شلوار، سرو صورت عین کیوی!!  وقتی باهاش حرف میزنی تو صورتت نگاه نمیکنه. اما تا برمی گردی و میری ،بر می گرده و تا جایی که پیکسل چشاش اجازه میده روت زوم میکنه!

  ***تو جه...توجه... من با افراد مذهبی مشکلی ندارم! این اشخاص بسیار بسیار قابل احترام، منظورم اونایی بودن که زیر این ظاهر یه لجن زار بیشتر نیستند!!(با عرض شرمندگی!)

۲- هر کاری میکنه تا جواب سلامشو بدی، خودشو برات تیکه پاره میکنه ،اما جلو بقیه از دختر به عنوان .... یاد میکنه!! مصداق کی بود کی بود احتمالا که من نبودم!!( آی حرصم میگیره ، آی حرصم میگیره! آی...!)

۳- اعتماد به نفس کاذب! آخه کی گفته شلوار مشکی با کت سفید و پیرهن نارنجی بهت میاد؟ هر کی گفته احتمالا باهات شوخی کرده!! جان تو..!! اینقدر سعی در خوشتیپ جلوه کردن، نکن پلـــــــیز! همونی که هستی خیلی بهتر از چیزیه که میخوای جلوه کنی! باور کن 

۴- ادعا ادعا ادعا! بابا بسه! مردیم از بس معلومات مجهولتو به رخ فلک کشیدی!! ما حالا به روت نمیاریم ، میگیم بچه اس تو روحیه اش  اثر منفی میذاره ، خب تو هم به اعصاب ما رحم کن دیگه! حرف نزنی نمیگن لال بود! والللللا!!

۵- با هر کسی که برای اولین بار آشنا میشه به کافی شاپ دعوتش میکنه .قهوه  سفارش میده!( به احتمال قوی از نوع اسپرسو _ به قول خودم زهر مار!!_ اگه کمی انصاف داشت فرانسه!) از عرفان و فلسفه و هدف آفرینش حرف میزنه وسط صحبتاش از شریعتی و گوته نقل قول میکنه. بعد که مخشو تیلیت کرد و شماره گرفت لطایفٌ مٍن دیار قزوینیّات براش می فرسته!! (این دیگه آخرٍ....!!)

۶- اینایی که  زودی پسر خاله می شن! آقا جان فاصله طولی و عرضی رو مراعات کن دیگه!! مفهـــــــــوم؟؟؟

۷- قد وهیکل ماشالله!! اما سر ماه پول تو  جیبی میگیره از پاپا!!

۸- اینایی که میگن ظواهر واسه ما اهمیت نداره، ولی تا یکی خوش آب و رنگ تر بود ....دٍ برو که رفتیم!(نگین نه که باورم نمیشه!!)

۹- تحجّر! (چون این مورد شامل موارد و مصادیق زیادی میشه ، از توضیح دادن خودداری میکنم!!)

۱۰-  اکثرا بزرگ شدن رو مساوی سیگار کشیدن و در مواردی مشروب خوردن میدونن!(واقعا چرا..؟؟؟)

 

 

پ.ن۱: موارد زیادی بود که بنا به دلایل امنیتی!! از ذکر کردنشون معذورم!

پ.ن۲: این موارد برای همه صدق نمیکنه! هنوز هم هستند کسانی که بشه روشون حساب کرد!

 آقایون نا امید نشین از خودتون!!:)))

پ.ن۳: از تمام متعلقان و وابستگان دعوت میکنم این بازی رو انجام بدند. لا اقل تکلیف آدم با خودش معلوم میشه! فقط لطف کنید همدیگه رو به سیخ نکشید!!

 

پ.ن بی ربط: بـــــــــــــــــــرف!! چشممان به جمالشان منور گردید ،به لطف خدا!!

 کی میاد برف بازی!؟

راستی دقت کردین بلاگفا با سلیقه شده؟؟ کد امنیتی رنگی!! چه شــــــــــود!!!

من دارم خاموش میشم!

سلام (آقا!)

اینبار خوب میدانم با چه لحنی با شما صحبت کنم! شاید چون نزدیک تر بودید و قابل لمس تر! و شاید رفیق تر!آشنا تر!

شناختید؟

فکر نمی کنم! خب این منم! مه نگار! حالا شناختید؟

خب آقای من معلوم است که نمی شناسید دیگر! وقتی سالی یک بار هم که نه، اما دیگر چند سال یک بار را هم که اجازه نمی دهید بیاییم دیدارتان، دیگر چه انتظاری هست!؟

دیروز تولد پدرتان بود! شرمنده ، اما از ایشان هم چیز زیادی نمیدانم. به جز آن خواب ....! یادتان هست؟ به شما گفتم ، از شما خواستم اما پدرتان آمد و داد!

نکند با من قهرید؟

فکر نمی کنم! بار اخر که آمدم حسابی هوایم را داشتید! حمل بر خود ستایی نباشد اما احساس می کنم که از جمله مهمانان ویژه تان بودم! نگاهتان را دیدم! به همین خاطر بود  که تا مدتها....!

بگذریم !

اما الان آمدم برای شکایت! از شما و جسارتا از خواهرتان!میخواهم شکایتتان را به پدرتان بکنم!

خواهرتان که به قول خودمان چند ماه قبل مارا پیچاندند!! و حالا هم خودتان!!

چرا؟

خب مگر من چه گناهی کردم؟منی که دلم برای شما تنگ می شود چه کنم؟

دلم برای همه چیز آنجا تنگ است! حتی برای آن خانومی که از شانس من هر روزی که آمدم حرم آنجا بود و با لبخند شیرینی میگفت : موهاتو بذار تو دختر گلم! ظاهرا خیلی تابلو بوده که بلد نبودم چادر روی سرم نگه دارم!!

نیاز به توضیح ندارد... من دلم تنگ است!!

حرفهایم را گرو نگه میدارم تا بیایم و آنجا بگویم!

 

امضا کنید تا کمی سبک شوم!! میشود؟؟

 

کمی جای امیدواری هست...دعا کنید نا امید نشوم!

نقش دل

آسمانم را میان هجوم تشویش ها گم کرده ام. گویی خودم گم شده بودم. آواره و غریب....و شاید بی کس

هر جا دری بود به تمنای حضورش باز کردم...تمنای صدایش.

هر جا تکه نگاهی افتاده بود ٬ برداشتم ٬ بو کردم. بوی آسمانم را می داد.

عطر آسمانم سر شار کرده بود هستی را! پس چرا من این همه دلتنگ؟؟؟

اما هیچ لبخندی طعم لبخند او را نداشت. طعمش شیرین بود٬ شور و شیرین بود! شور مثل اشک های من و شیرین مثل عطر سیب نگاهش!

شوری لبخندو نگاهش بود که مرا پر می کرد از عطش دوباره دیدن ها٬ دوباره بودن ها!

پر می کرد از شور یک جنون. یک جنون شیرین.... شور یک جنون شیرین!

درخت  باغچه مان مهربانی را از آسمان من گرفته بود. مهربانی آسمان بود که سایه درخت را مهربان کرده بود با دلهای عاشق. حتی آن نیمکت سبز هم بی بهره نماند ٬ از نسیم نفسش! به همین خاطر همیشه به اندازه تنهایی دل من جا دارد.

امشب هم تمام شد و من دور از آسمان... اما صبر کنید.

بوی نور می آید. آسمان را دیدم که نگاه مست خورشید را به آغوش می کشید و شنیدم که ندایی می گفت....اندکی صبر سحر نزدیک است!!

...:: تمام اینها نقش هایی بود که در دریای دل آسمانم دیدم ::...

و من ....یک خورشید!

 

 

پ.ن۱:اینو پشت کاغذی که روش برنامه ریزی کرده بودم برای درس خوندن٬ نوشتم! روش که به دردی نخورد٬ حداقل پشتش به یه کاری اومد!

امتحانا شروع شد.... غیبت صغری نیز!!

پ.ن۲: ممنون بانو...بخاطر دعا!

 

ت.ن:دل من ناسخ افسانه لیلی ست *** به امیدش که بیابم توی مجنون

ببخش منو به خاطر سکوتم! ببخش که نیستم!

 

با خیال به تو سر بردن اگر هست گناه

                با خبر باش که من غرق گناهم هر شب!

 

مونا هم آسمون داره؟؟

هــــــــــــــــــــیس!!

ســــــکـــــــوت!

دلم یک سکوت میخواهد!

سکوتی که آرامش داشته باشد!

آرامشی که با هیچ چیز از بین نرود!

آرامشی که به اندازه من و آسمانم و خدا جا داشته باشد!

 

من و آسمون و پرنده هاش....

 

پ.ن۱:این روزها صدای باز و بسته شدن در مایکرو ویو ٬صدای زنگ اس ام اس گوشی برادرم ٬ خبرهای بخش های مختلف خبری و انبوه کتاب ها و جزوه های نخونده.... بدجوری رو اعصابمه!!

پ.ن۲: اعتراف میکنم که رشته زندگیم داره از دستم در میره! اولویت های زندگیم به هم خورده!

نامه!

سلام آقا! شاید به قول عده ای آقا جان!

حالتان که خوب است؟!نمیدانم...اما خب امیدوارم که باشد!

اینکه الان خدمت میرسم به این خاطر بود که میدانم این چند روزه سرتان حسابی شلوغ بوده! گفتم کمی دیرتر بیام شاید سرتان خلوت تر باشد و شرم من هم کمتر!

خیلی ها برایتان نامه ها نوشتند...قربانی ها کردند...چه سفره ها که به نام شما و به کام....باز نشد!

اصلا میدانید؟...مرا چه به این حرفها!

آقا (جان!).... شرمنده! خب نمیدانم چطوری باید با شما صحبت کرد! به چه اسمی باید صدایتان بزنم. مگر من تا حالا چند بار نامه نوشتم!؟ آن هم به شما!

همین اول کاری که فکر میکنم میخواهم چه چیزها بهتان بگویم٬ ذهنم علیل میشود! گاهی حرفهایی به ذهنم میرسد که میدانم در میان گذاشتنش با شما شاید به نظر عده ای ٬ زبانم لال اسائه ادب خدمت شما باشد. اما همین جا میگویم که اگر خبطی بود از کوته فکری  من است وبس!اما خب به شما که محرمی نگویم ،پس چکار کنم؟

 اگر اجازه بدهید میخوام شما را "امامم" بخوانم...خب؟ شما هم هرچه دوست داشتی به من بگو!(شاید دیگران مرا سبک عقل دیوانه ای می پندارند که انتظار دارد شخصی مثل شما با هاش صحبت کند!!بگذریم!)

می بینید حتی لحنم هم دایم عوض میشود! خب نمیدانم اگر از واژه های مستعمل این روزگار استفاده کنم متوجه منظورم می شوید یا نه! من هم که با ادبیات ۱۵ قرن پیش آشنایی ندارم که!

می بینید...همیشه اسیر حاشیه ها می شوم! دعایم کنید که سخت محتاجم!

میدانید ، اصلا ممکن است این نامه را ارسال نکنم! شاید بعضی حرف ها را بگویم که به ضررم تمام شود!

ولی خب...مگر رفتن به صحرای کربلا هم در ظاهر به ضرر شما تمام نشد!؟ خب من هم مثلا خیر سرم٬ شیعه پدرتان هستم و باید دو زار مایه بذارم یا نه!؟

پس بی خیال ضررو زیانش!

هر چند سر سبز را همین زبانهای سرخ بر باد میدهد! اما این روزها زبان سرخ هم نداشته باشی٬ سر سبزت به باد است!مثل آن چهار نفر دیروزی! هر چند که من باز هم شک دارم در....!!

در جریان قضایا که هستید...بله!

حتما تا حالا متوجه  حاجات من شده اید!

تقاضا که زیاد است مانده به  کرم شما! و میدانم که کریم تر از شما خاندان جایی پیدا نمی شود!

نه که خیلی با شما آشنایی داشته باشم...نه! اما این چیزی است که شنیده و دیده ام. و ایمان هم دارم به صحتش. اما فکر میکنم ایمانم ظاهری است! یعنی آنقدری که باید باشد نیست! نمیدانم...این روزها از هیچ چیز مطمئن نیستم! از هیچ چیز!

از فریادهای یا حسین و یا ابالفضل بگیرید تا پای منبر نشستن عده ای دیگر٬تا خودم! بله...تعجب نکنید در بین امت شما هستند کسانی که حتی از خودشان هم مطمئن نیستند!

مثلا اینکه اگر من در زمان شما بودم به ندای "هل من ناصر ینصرنی" تان پاسخ میدادم یا نه؟ اینکه تا آخر می ماندم یا شب آخر....!

 این روزها حتی به قلبم هم شک میکنم! نکند سنگ شده و من بی خبرم؟

میدانید امامم٬ آدم حسودی نیستم. اما شدیدا به آن پسرکی که فرق یا ابالفضل رو با یا ابوالفضل نمیدانست حسودیم شد! او فرقش را نمیدانست ولی انگار شما را خوب میدانست! ولی منی که فرق این دو را میدانم....!!

اصلا من در مورد شناخت شما هم مطمئن نیستم!

"امامم"  میخوانمتان اما اعتراف میکنم که هیچ از شما نمیدانم! جز اینکه حج تان را نیمه کاره ول کردید و راهی کربلا شدید ، آن هم با اهل و عیال و آخرش هم شهید شدید!

همین!

می گویند امر به معروف و نهی از منکر بود هدفتان! زنده نگه داشتن اسلام بود غرضتان!

پس چرا عده ای که ادعای نوکری شما و خاندانتان را دارند کاری نمی کنند؟! مگر نه اینکه آنها شما را شناختند و رستگار شدند! پس چرا مانع من گمراه که میخواهم شما را بشناسم و به سفارشتان عمل کنم می شوند؟چرا نمی گذارند تا من هم کمی از این فوز بهره ببرم؟

حتما دیدید در و دیوار شهر مرا، که پر است از بنرهایی به نام سید الشهدا که زیرش با فونتی تقریبا همسان فونت نامتان اهدایی از جانب  فلان الحاج و  فلان شرکت و کارخانه نوشته شده!

امامم کمک کنید!به من٬ به ما! بیشتر از همه من سراپا تقصیر!

کمک کنید که شما را محدود به ده روز  اول محرم و پدرتان را محدود به سه چهار شب آخر رمضان نکنیم!

امامم از امروز همه بر گشتند سر کارشان! حاج آقای بازاری که تا دیشب دیگهای نذری اش از این سر کوچه تا آن سر بود از امروز رفت پی حساب کتاب اسکونتش!

اما مگر نه اینکه اصل فاجعه تازه شروع شده؟ مگر نه اینکه از دیشب گریه های بانوی سه ساله و دیگران سینه آسمان را داغ میکند؟ پس چراهمه چیز را به همین راحتی تمام شده فرض کردند!؟

اما من تازه میخواهم عزاداری کنم! عزای شما نیست! یعنی نه که نباشد٬ اما انگار شما بهانه ای برای عزای احوالات خودم! که چقدر دورم! دورم و دیر!

کمک کنید که ایران ٬ کربلای دیگری نشود! کمک کنید...!

خیلی حرف زدم امامم ...حرفهایی که ...از سخیف بودنشان نگویم بهتر است..نه؟!

حالا این ما و این هم کرم و لطف شما! این پیاله خالی من و این هم دست شما!

ما منتظر بارانیم!

 

پ.ن۱:از دیروز تا حالا در گیر یه حس عجیبم!! تا کنون از جزییات این حس خبر دیگری به دستم نرسیده!

پ.ن۲: لطفا به اینجا تو پست های بعدیتون لینک بدین....شاید فرجی شد!

 توضیح عکس: دیروز یه نمایشگاه از کارای بچه های حوزه هنری شهر بود! بعضی از کار ها در حد عالی بود٬ اگه حسش بود عکساشو میذارم ببینین! این یه نمونه!