سر کلاس منطق که نشسته باشی و خیالت دایم در آسمانها چرخ بزند ،استاد هم که به نظر من به عالم خواب و خیالش جز موجبه کلیه و استقرا و تضاد و تناقض چیز دیگری راه نداشته باشد؛ با چنان شور و شوقی حرف میزند و از نو آوری های شیخ طوسی در منطق حرف میزند که کم مانده تمام منطقی که در دوران دبیرستان و دانشگاه یاد گرفتی همانجا بالا بیاوری که دیگر خلاص شوی!!

با خودم فکر میکنم که همین منطق دانان بودند که باعث این همه درگیری ذهن پیچ در پیچ من شده اند!

 تا اینکه آسمان دلش برایم سوخت!

رعد و برق که زد...چشم دوختم به آسمان...

ـــ ببار..

     زود باش!

 

اما نبارید!

سرم را پایین انداختم...

منتظر بودم

می دانستم که...

 .

.

بارید!

صدای باران را که شنیدم ،چشمکی به آسمان زدم! میدانستم که منتظرم نمی گذارد! میدانستم که به فکرم هست!

تحمل کلاس سخت تر میشود!

 

بارن که ببارد...عاشق میشوی!

عاشق که باشی ،مجنون میشوی

 

نگاهی به استاد می اندازم...بی خیال باران و بوی خاک است.

از استقرا می گوید که یعنی قریه به قریه گشتن...

و من در خیالم میخوانم.... شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم..

از این می گوید که استقرای تام یقین آور است و...

 ولی برای من حکم قلبم یقین آور تر است.

از تمثیل می گوید و من از بیدل...

« تحیر خون شد از نیرنگ سحر آمیزی الفت

                     که من تمثال خود می بینم و آیینه  اویم »

 

بارن که می بارد بی دل میشوم!

 

 کلاس که تمام میشود بی خیال حضور اقایان همکلاسی می شویم و میزنیم زیر آواز...

        بارون...

             میزنه روی گونه هام

                      می باره روی شونه هام...

 

خیس که شدم...سبک میشوم...آنقدر که میرسم به آسمان

 

پ.ن۱:جاتون خالی!!:دی

پ.ن۲: آقا اجازه...؟؟

                    ما بی معرفت نیستیم!(نقطه)

 

ت.ن:بارون..

              میاره برام یاد تو...