می گوید و می گوید و می گوید...
و من ساکت تر از همیشه فقط گوش می دهم...
ساکت و خاموش..
آنقدر خاموش که شک می کند به قدرت شنواییم...
می شنوم...هر آنچه که گفت...
هر آنچه که نامش نگرانیست...اما نگرانی که هیچ از منطق پشت سرش نمی فهمم
می گوید و می رود..
من می مانم و دلم...من می مانم و دو چشمی که آنقدر غرور داشتند که نخواهند جلوی او...
زل می زنم به روبرو...جایی که خیالم نقاشی می کند هر آنچه گذشته را..
اما خب..
شور است...
طاقت چشمانم که طاق شود...
سرازیر می شود همه تبلور غرور و احساس و شاید به قول او جوانی و به قول عزیز دیگری..." اسلحه"!
نمیدانم شاید اگر دلم را می دید...
:: خدا...حواست بهم باشه...همین
...کمک میخوام
::: تا آخر هفته قراره نتیجه قرعه کشی سفر مشهد معلوم بشه...کاش بشه که...
:::: چه جوری از تو بگذرم
تویی که معنی منی..