نقش دل
هر جا دری بود به تمنای حضورش باز کردم...تمنای صدایش.
هر جا تکه نگاهی افتاده بود ٬ برداشتم ٬ بو کردم. بوی آسمانم را می داد.
عطر آسمانم سر شار کرده بود هستی را! پس چرا من این همه دلتنگ؟؟؟
اما هیچ لبخندی طعم لبخند او را نداشت. طعمش شیرین بود٬ شور و شیرین بود! شور مثل اشک های من و شیرین مثل عطر سیب نگاهش!
شوری لبخندو نگاهش بود که مرا پر می کرد از عطش دوباره دیدن ها٬ دوباره بودن ها!
پر می کرد از شور یک جنون. یک جنون شیرین.... شور یک جنون شیرین!
درخت باغچه مان مهربانی را از آسمان من گرفته بود. مهربانی آسمان بود که سایه درخت را مهربان کرده بود با دلهای عاشق. حتی آن نیمکت سبز هم بی بهره نماند ٬ از نسیم نفسش! به همین خاطر همیشه به اندازه تنهایی دل من جا دارد.
امشب هم تمام شد و من دور از آسمان... اما صبر کنید.

بوی نور می آید. آسمان را دیدم که نگاه مست خورشید را به آغوش می کشید و شنیدم که ندایی می گفت....اندکی صبر سحر نزدیک است!!
...:: تمام اینها نقش هایی بود که در دریای دل آسمانم دیدم ::...
و من ....یک خورشید!
پ.ن۱:اینو پشت کاغذی که روش برنامه ریزی کرده بودم برای درس خوندن٬ نوشتم! روش که به دردی نخورد٬ حداقل پشتش به یه کاری اومد!
امتحانا شروع شد.... غیبت صغری نیز!!
پ.ن۲: ممنون بانو...بخاطر دعا!
ت.ن:دل من ناسخ افسانه لیلی ست *** به امیدش که بیابم توی مجنون
ببخش منو به خاطر سکوتم! ببخش که نیستم!
با خیال به تو سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش که من غرق گناهم هر شب!
مونا هم آسمون داره؟؟