میم مثل...
این روزها عجیب در گیر گذشته ام!
الان ۳۶۵ روز میگذره از روزی که یکی از پلاک های بلاگفا خورد به نام من! و من شدم مه نگار. و مه نگار شد بخشی از وجود من. تقریبا میشه گفت مه نگار خود من بودم، اون بخشی از خودم که می خواستم برای همیشه و تا ابد باقی بمونه.
اولش به یاد آرام دلها شروع کردم تا همیشه همراهم باشه .....که هست!
البته هنوز اون ۳۶۵ روزه پر نشده، چیزی حدود دو ساعت کم داره .
تو اولین پست با چهار نفر شروع کردم! چهار نفری که الان هیچ کدومشون نیستن!
و الان.....
الان مه نگار کوچولوی من میخواد یک سالگیشو جشن بگیره!
از این به بعد نمی دونم چی میشه...اینکه دوساله میشه یا نه....
می خوام آینده رو به خودش واگذار کنم...اینکه میخواد بمونه یا بره! هر چند قبلا هم خواست بره اما نشد...نتونست به خاطر قول هایی که داده بود!
روزهای خوبی اینجا داشتم. روزهایی که خندیدم ، روزهایی که گریه کردم، روزهایی که....
روزهایی که بواسطه اونها دوستای خوبی پیدا کردم...دوستایی که بعضیاشون الان نیستند....
مریم و دوست گلش ملیحه....روزهایی که قرار میذاشتیم بریم وب مردم رو بترکونیم!
شوالیه و کل کل های این اواخر سیاسی مون
مرد بلوری و ماراتنی که سر اول شدن تو وبش با یاسمن داشتیم!
حتی اعلام تاریخ کردن های محمد .....
پست های تامل بر انگیز حمید عزیز که نمیدونم یهو کجا گذاشت رفت!؟
جالب بود، اینجا خاله و دایی هم پیدا کردم، و یه دادا!
اینا اون همسایه های قدیمی هستند .
دوستای گل کم نداشتم اینجا نسیم ،روژان،فاطیما ، گلکو، سبا، نوبادی، دلداده و آقا مجتبی عزیز
و حالا فکر می کنم مه نگار به حد کافی بزرگ شده که بتونم رهاش کنم!
همین!!
..:: طلوع فردای خورشید به رنگی دیگر خواهد بود!
..:: امروز نوشت: غروب امروز خورشید کاش ابدی باشه! دعا کن...