سلام (آقا!)

اینبار خوب میدانم با چه لحنی با شما صحبت کنم! شاید چون نزدیک تر بودید و قابل لمس تر! و شاید رفیق تر!آشنا تر!

شناختید؟

فکر نمی کنم! خب این منم! مه نگار! حالا شناختید؟

خب آقای من معلوم است که نمی شناسید دیگر! وقتی سالی یک بار هم که نه، اما دیگر چند سال یک بار را هم که اجازه نمی دهید بیاییم دیدارتان، دیگر چه انتظاری هست!؟

دیروز تولد پدرتان بود! شرمنده ، اما از ایشان هم چیز زیادی نمیدانم. به جز آن خواب ....! یادتان هست؟ به شما گفتم ، از شما خواستم اما پدرتان آمد و داد!

نکند با من قهرید؟

فکر نمی کنم! بار اخر که آمدم حسابی هوایم را داشتید! حمل بر خود ستایی نباشد اما احساس می کنم که از جمله مهمانان ویژه تان بودم! نگاهتان را دیدم! به همین خاطر بود  که تا مدتها....!

بگذریم !

اما الان آمدم برای شکایت! از شما و جسارتا از خواهرتان!میخواهم شکایتتان را به پدرتان بکنم!

خواهرتان که به قول خودمان چند ماه قبل مارا پیچاندند!! و حالا هم خودتان!!

چرا؟

خب مگر من چه گناهی کردم؟منی که دلم برای شما تنگ می شود چه کنم؟

دلم برای همه چیز آنجا تنگ است! حتی برای آن خانومی که از شانس من هر روزی که آمدم حرم آنجا بود و با لبخند شیرینی میگفت : موهاتو بذار تو دختر گلم! ظاهرا خیلی تابلو بوده که بلد نبودم چادر روی سرم نگه دارم!!

نیاز به توضیح ندارد... من دلم تنگ است!!

حرفهایم را گرو نگه میدارم تا بیایم و آنجا بگویم!

 

امضا کنید تا کمی سبک شوم!! میشود؟؟

 

کمی جای امیدواری هست...دعا کنید نا امید نشوم!