نامه!
سلام آقا! شاید به قول عده ای آقا جان!
حالتان که خوب است؟!نمیدانم...اما خب امیدوارم که باشد!
اینکه الان خدمت میرسم به این خاطر بود که میدانم این چند روزه سرتان حسابی شلوغ بوده! گفتم کمی دیرتر بیام شاید سرتان خلوت تر باشد و شرم من هم کمتر!
خیلی ها برایتان نامه ها نوشتند...قربانی ها کردند...چه سفره ها که به نام شما و به کام....باز نشد!
اصلا میدانید؟...مرا چه به این حرفها!
آقا (جان!).... شرمنده! خب نمیدانم چطوری باید با شما صحبت کرد! به چه اسمی باید صدایتان بزنم. مگر من تا حالا چند بار نامه نوشتم!؟ آن هم به شما!
همین اول کاری که فکر میکنم میخواهم چه چیزها بهتان بگویم٬ ذهنم علیل میشود! گاهی حرفهایی به ذهنم میرسد که میدانم در میان گذاشتنش با شما شاید به نظر عده ای ٬ زبانم لال اسائه ادب خدمت شما باشد. اما همین جا میگویم که اگر خبطی بود از کوته فکری من است وبس!اما خب به شما که محرمی نگویم ،پس چکار کنم؟
اگر اجازه بدهید میخوام شما را "امامم" بخوانم...خب؟ شما هم هرچه دوست داشتی به من بگو!(شاید دیگران مرا سبک عقل دیوانه ای می پندارند که انتظار دارد شخصی مثل شما با هاش صحبت کند!!بگذریم!)
می بینید حتی لحنم هم دایم عوض میشود! خب نمیدانم اگر از واژه های مستعمل این روزگار استفاده کنم متوجه منظورم می شوید یا نه! من هم که با ادبیات ۱۵ قرن پیش آشنایی ندارم که!
می بینید...همیشه اسیر حاشیه ها می شوم! دعایم کنید که سخت محتاجم!
میدانید ، اصلا ممکن است این نامه را ارسال نکنم! شاید بعضی حرف ها را بگویم که به ضررم تمام شود!
ولی خب...مگر رفتن به صحرای کربلا هم در ظاهر به ضرر شما تمام نشد!؟ خب من هم مثلا خیر سرم٬ شیعه پدرتان هستم و باید دو زار مایه بذارم یا نه!؟
پس بی خیال ضررو زیانش!
هر چند سر سبز را همین زبانهای سرخ بر باد میدهد! اما این روزها زبان سرخ هم نداشته باشی٬ سر سبزت به باد است!مثل آن چهار نفر دیروزی! هر چند که من باز هم شک دارم در....!!
در جریان قضایا که هستید...بله!
حتما تا حالا متوجه حاجات من شده اید!
تقاضا که زیاد است مانده به کرم شما! و میدانم که کریم تر از شما خاندان جایی پیدا نمی شود!
نه که خیلی با شما آشنایی داشته باشم...نه! اما این چیزی است که شنیده و دیده ام. و ایمان هم دارم به صحتش. اما فکر میکنم ایمانم ظاهری است! یعنی آنقدری که باید باشد نیست! نمیدانم...این روزها از هیچ چیز مطمئن نیستم! از هیچ چیز!
از فریادهای یا حسین و یا ابالفضل بگیرید تا پای منبر نشستن عده ای دیگر٬تا خودم! بله...تعجب نکنید در بین امت شما هستند کسانی که حتی از خودشان هم مطمئن نیستند!
مثلا اینکه اگر من در زمان شما بودم به ندای "هل من ناصر ینصرنی" تان پاسخ میدادم یا نه؟ اینکه تا آخر می ماندم یا شب آخر....!
این روزها حتی به قلبم هم شک میکنم! نکند سنگ شده و من بی خبرم؟
میدانید امامم٬ آدم حسودی نیستم. اما شدیدا به آن پسرکی که فرق یا ابالفضل رو با یا ابوالفضل نمیدانست حسودیم شد! او فرقش را نمیدانست ولی انگار شما را خوب میدانست! ولی منی که فرق این دو را میدانم....!!
اصلا من در مورد شناخت شما هم مطمئن نیستم!
"امامم" میخوانمتان اما اعتراف میکنم که هیچ از شما نمیدانم! جز اینکه حج تان را نیمه کاره ول کردید و راهی کربلا شدید ، آن هم با اهل و عیال و آخرش هم شهید شدید!
همین!
می گویند امر به معروف و نهی از منکر بود هدفتان! زنده نگه داشتن اسلام بود غرضتان!
پس چرا عده ای که ادعای نوکری شما و خاندانتان را دارند کاری نمی کنند؟! مگر نه اینکه آنها شما را شناختند و رستگار شدند! پس چرا مانع من گمراه که میخواهم شما را بشناسم و به سفارشتان عمل کنم می شوند؟چرا نمی گذارند تا من هم کمی از این فوز بهره ببرم؟
حتما دیدید در و دیوار شهر مرا، که پر است از بنرهایی به نام سید الشهدا که زیرش با فونتی تقریبا همسان فونت نامتان اهدایی از جانب فلان الحاج و فلان شرکت و کارخانه نوشته شده!
امامم کمک کنید!به من٬ به ما! بیشتر از همه من سراپا تقصیر!
کمک کنید که شما را محدود به ده روز اول محرم و پدرتان را محدود به سه چهار شب آخر رمضان نکنیم!
امامم از امروز همه بر گشتند سر کارشان! حاج آقای بازاری که تا دیشب دیگهای نذری اش از این سر کوچه تا آن سر بود از امروز رفت پی حساب کتاب اسکونتش!
اما مگر نه اینکه اصل فاجعه تازه شروع شده؟ مگر نه اینکه از دیشب گریه های بانوی سه ساله و دیگران سینه آسمان را داغ میکند؟ پس چراهمه چیز را به همین راحتی تمام شده فرض کردند!؟
اما من تازه میخواهم عزاداری کنم! عزای شما نیست! یعنی نه که نباشد٬ اما انگار شما بهانه ای برای عزای احوالات خودم! که چقدر دورم! دورم و دیر!
کمک کنید که ایران ٬ کربلای دیگری نشود! کمک کنید...!
خیلی حرف زدم امامم ...حرفهایی که ...از سخیف بودنشان نگویم بهتر است..نه؟!
حالا این ما و این هم کرم و لطف شما! این پیاله خالی من و این هم دست شما!
ما منتظر بارانیم!

پ.ن۱:از دیروز تا حالا در گیر یه حس عجیبم!! تا کنون از جزییات این حس خبر دیگری به دستم نرسیده!
پ.ن۲: لطفا به اینجا تو پست های بعدیتون لینک بدین....شاید فرجی شد!
توضیح عکس: دیروز یه نمایشگاه از کارای بچه های حوزه هنری شهر بود! بعضی از کار ها در حد عالی بود٬ اگه حسش بود عکساشو میذارم ببینین! این یه نمونه!